باج خوست

لغت نامه دهخدا

باجخوست. [ ج َ] ( اِخ ) قریه بزرگیست از قریه های مرو در دوفرسخی آن، و منسوب بدان باجخوستی است. ( از معجم البلدان ).

فرهنگ فارسی

قریه ایست در مرو

جمله سازی با باج خوست

💡 بی بصر و زشت خوست هر که نه بنیای اوست مرده بی آبروست هر که تجلیش نیست

💡 غایت مهر و وفا داری من می بیند ناز او با من از آن است نه از تندی خوست

💡 خوست با نقد کمال دل تو را همچون خواص چند داری چشم بر دام لئیمان چون عوام

💡 با وجود این شکست‌ها، مجاهدین با تصرف خوست در اوایل سال ۱۹۹۱ به پیروزی بزرگی دست یافتند.

💡 در ولایت‌های خوست و ننگرهار سیل ۵۰ خانه و هزاران هکتار زمین کشاورزی را خراب کرد.

💡 هشیار دیده است چو ما را، ستیزه خوست باید کنون نمود به افلاک شیشه را