پیچیدنی

مترادف‌ها

پیچیده، دشوار، سخت

متضادها

ساده، آسان

لغت نامه دهخدا

پیچیدنی.[ دَ ] ( ص لیاقت ) که تواند پیچیدن. که بپیچد. که پیچیدن تواند. || درخور پیچیدن:
بپیچم سر از هرچه پیچیدنی
بسیچم بکار بسیچیدنی.نظامی.

فرهنگ فارسی

۱-( صفت ) قابل پپیچیدن در خور پیچیدن: بپیچم سر از هر چه پیچیدنی بسیچم بکار بسیچیدنی. ( نظامی ) ۲- آنکه تواند بپیچد که بپیچد.

جمله سازی با پیچیدنی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 نباشد دور، اگر قصاب جوید از رخت دوری چو آتش دید مو بر خویشتن پیچیدنی دارد

💡 حل این مسئله ریاضی به دلیل وجود متغیرهای متعدد و روابط نامعلومی که بین آن‌ها برقرار است، بسیار پیچیدنی و زمان‌بر برای دانش‌آموزان کلاس دوازدهم است.

💡 موقعیت سیاسی در منطقه بسیار پیچیدنی شده است و تحلیل دقیق اتفاقات جاری نیازمند نگاهی جامع و تسلط بر تاریخ و جغرافیا در سطح جهانی است.

💡 روابط میان شخصیت‌های این فیلم بسیار پیچیدنی طراحی شده است، به طوری که بیننده تا پایان داستان نمی‌تواند به راحتی حقیقت را تشخیص دهد.

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران