محوق

لغت نامه دهخدا

محوق. [ م َ ] ( ع ص ) نعت است از حوق. ( منتهی الارب ). روفته شده و مالیده شده و نرم و هموار و املس ساخته شده. ( ناظم الاطباء ). رجوع به حوق شود.
محوق. [ م ُ ح َوْ وَ ] ( ع ص ) احوق. ( منتهی الارب ). آنکه مهره نره وی کلان باشد. ذکر محوق؛ عظیم. ( مهذب الاسماء ). || گرد کرده شده و نرم و هموار شده. ( ناظم الاطباء ).

جمله سازی با محوق

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 آدم عليه السلام گفت: پروردگارا، وصى مرا بهترين اوصيا قرار ده. خداىعزوجل به او وحى كرد: اى آدم، به شيث - هبة الله بن آدم - وصيت كن. آدم به شيث وصيتكرد، و شيث به پسرش شبان - فرزند نزله، حوريه اى كه خداوند از بهشت بر آدمفرستاد و آدم او را به شيث تزويج كرد -، و شبان به پسرش محليث (مجلث، محلث،مجليث )، و او به محوق، و او به عثميشا (غثميشا)، و او به اخنوخ - كه ادريس پيامبر است -و او به ناخور.

قرخ بلاغ یعنی چه؟
قرخ بلاغ یعنی چه؟
گوسفند یعنی چه؟
گوسفند یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز