لغت نامه دهخدا
عرق جوش. [ ع َرَ ] ( اِ مرکب ) نوعی جوشهای کوچک که آن را عرق گز نامند. ( از فرهنگ فارسی معین ). رجوع به عرق گز شود.
عرق جوش. [ ع َرَ ] ( اِ مرکب ) نوعی جوشهای کوچک که آن را عرق گز نامند. ( از فرهنگ فارسی معین ). رجوع به عرق گز شود.
( ~. ) [ ع - فا. ] (اِمر. ) جوش های ریزی که در اثر عرق زیاد روی پوست ایجاد می شود.
جوش های ریز که به واسطۀ عرق زیاد در پوست بدن پیدا می شود، عرق گز.
( اسم ) جوشهای کوچک و زیکولی شکل که بر اثر ترشح زیاد بر سطح پوست عارض می شوند عرق جوش.
جوشهای ریزی که در اثر عرق زیاد روی پوست ایجاد میشود.
💡 در عرق پوشیده گردید آن عذار شرمگین جوش گل راه تماشایی بر این گلزار بست
💡 عرق ریز حنا صد رنگ توفان در بغل دارد مگیر ای جوشگل از ناتوانیها کم شبنم
💡 صائب اگر چنین زند جوش عرق ز عارضش خانه عقل و صبر و دین زود خراب میشود
💡 طغرل از درس کمال خویش دارم خجلتی کز عرق بر جبههام جوش چراغان است و بس
💡 عرق به روی تو میغلطد و نمیداند که خون شبنم و گل چون زرشک در جوش است