تربز

لغت نامه دهخدا

تربز. [ ت َ ب ُ ] ( اِ )تربزه. هندوانه. ( برهان ) ( فرهنگ رشیدی ) ( فرهنگ نظام ) ( انجمن آرا ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ):
بود تخم دنیا و دین کاشتن
دو تربز بیک دست برداشتن.طغرا ( از آنندراج ).|| بادرنگ. || خیار. ( برهان ) ( از فرهنگ رشیدی ) ( انجمن آرا ) ( ناظم الاطباء ). رجوع به تربزه شود.
تربز. [ت ُ ب ِ / ب ُ ] ( اِ ) ترب را گویند و بعربی فجل خوانند. ( برهان ) ( از فرهنگ رشیدی ) ( انجمن آرا ) ( ناظم الاطباء ). با ضم اول و کسر ثالث، مخفف تربیزه است که بمعنی ترب کوچک است. رجوع به ترب و تربزه و تربیزه شود.

فرهنگ عمید

تُرُب.
۱. هندوانه.
۲. خیار.
۳. بادرنگ.

فرهنگ فارسی

ترب را گویند و بعربی فجل خوانند با ضم اول و کسر ثالث مخفف تربیزه است که بمعنی ترب کوچک است.

جمله سازی با تربز

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 دلبر تربز فروشم رو به هر سو می کند چون دچارش می شوم تربزچه را رو می کند