لغت نامه دهخدا
سر در صحرا نهادن. [ س َ دَ ص َ ن ِ / ن َ دَ ] ( مص مرکب ) آماده سفر شدن. ( مجموعه مترادفات ص 18 ). رجوع به سر شود. || آواره شدن. سر در جهان کشیدن. ( آنندراج ).
سر در صحرا نهادن. [ س َ دَ ص َ ن ِ / ن َ دَ ] ( مص مرکب ) آماده سفر شدن. ( مجموعه مترادفات ص 18 ). رجوع به سر شود. || آواره شدن. سر در جهان کشیدن. ( آنندراج ).
آماده سفر شدن یا آواره شدن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 عالمی شد همچو میلی آهوی سر در کمند چون گشوده از هم کمند مشکبوی خویش را
💡 بـاز اگـر نزديك تو بودند، ممكن بود سر در گوش آنها بگذارى و فرياد كشى و كمىاز امـواج صـوت تـو در سـامـعـه سـنـگين آنها منعكس گردد اما آنها كرانى هستند كه رو برتافته و مرتبا دور مى شوند.
💡 بهترین سودمندی سر به سر در مهر توست هر که در کین تو شد او را زیان دارد بتر
💡 سر به سر در سر سودای تو شد عمر نشاط میتوان بر سر بالین وی آمد نفسی
💡 کسری نوری پس از خارج شدن از سلول انفرادی در نامهای مشترک گفت؛ حاکمیت مانند کبک سر در برف فرو بردهاست و توهم ثبات و برقراری، توان شنیدن هشدارهای زمانه و صدای فروپاشیاش را از وی دریغ میدارد.
💡 تیغ تو سر در نمیآرد به خونم، لیک من خویشتن را در میان کشتگان افکندهام