لغت نامه دهخدا
ریزه خوان. [ زَ / زِ خوا / خا ] ( نف مرکب ) که بدی گوید آهسته. ( یادداشت مؤلف ). رجوع به ریزه خوانی شود.
ریزه خوان. [ زَ / زِ خوا / خا ] ( نف مرکب ) که بدی گوید آهسته. ( یادداشت مؤلف ). رجوع به ریزه خوانی شود.
که بدی گوید آهسته.
💡 زهی مراتب حشمت که از کرم دایم گدای ریزه خوان است خان بن خانش
💡 گر زبانم ریزه خوان شکوه شد از جا مرو شعلهٔ عشقست گاهی هم شرر می افکند
💡 چرخم به نسیه ریزه خوان هم نمی دهم نقد درست سکه کامل عیار کو؟
💡 ندارد صرفه جز شوریده مغزی فیض صحبتها ز حرف ریزه خوانان خانهٔ زنبور شد گوشم
💡 یا رسول الله نمی گویم که مهمان توام یا فقیری طعمه جوی از ریزه خوان توام