دوغی

لغت نامه دهخدا

دوغی. [ ی ی / ی ] ( ص نسبی ) منسوب به دوغ که به معنی شیر چربی گرفته است. ( از لباب الانساب ). || منسوب به دوغ که از ماست و کره جدا شده و به آب آمیخته است. || منسوب به دوغ که ماست آمیخته به آب بسیار است. || کسی که در خیابانها و کوچه ها و جاهای دیگر فروختن دوغ پیشه دارد.
دوغی. [ ی ی / ی ] ( اِخ ) احمدبن احمدبن یوسف دوغی، مکنی به ابوصادق. راوی است و از ابوبکر اسماعیلی و دعلج بن احمد و جز آن دو روایت دارد و به سال 417 هَ. ق. درگذشته است. ( از لباب الانساب ).

فرهنگ فارسی

منسوب به دوغ که به معنی شیر چربی گرفته است.

جمله سازی با دوغی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 رو مگس می‌گیر تا توانی هلا سوی دوغی زن مگسها را صلا

💡 دوغی نام یک رنگ است. این نام بیشتر در صنعت قالیبافی یزد برای گونه‌ای آبی کمرنگ بکار می‌رود.

💡 رو مگس می گیر تا هستی هلا سوی دوغی زن مگسها را صلا

💡 هم‌چنان دوغی ترش در معدنی خود نگردی زو مخلص روغنی

💡 فرعون همچو دوغی در آب غرقه گشته بر فرق آب موسی بنشسته همچو روغن

نشانه یعنی چه؟
نشانه یعنی چه؟
قمبل یعنی چه؟
قمبل یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز