دستواره

لغت نامه دهخدا

دستواره. [ دَس ْت ْ رَ / رِ ] ( اِ مرکب ) دستوار. عصا و چوبدستی شبانان. باهو:
وقت قیام هست عصا دستگیر من
بیچاره آنکه او کند از دستواره پای.کمال اسماعیل. || دستوار. دست بند. دست برنجن. || دست مانند. ( لغت محلی شوشتر، نسخه خطی ) ( برهان ). || مقدار دستی. دستوار. هرچیز که به مقدار دستی باشد. ( برهان ). || رنج دست. ( یادداشت مرحوم دهخدا با علامت تردید ):
دست دهقان چو چرم گشته ز کار
دهخدا دست نرم برده که آر
چه خوری نان دستواره او
نظری کن به دستیاره او.اوحدی.در آنندراج و انجمن آرا این شعرشاهد معنی دست مانند و به مقدار دستی است و در مصراع آخر نیز «دست واره » آمده است و در یادداشت دیگر لغت نامه «دست پاره » و محتمل است که معنی مندرج در آن دو فرهنگ مربوط به لغت مصراع اخیر باشد. ( یادداشت لغت نامه ).

فرهنگ فارسی

( اسم ) آنچه که مانند دست باشد. ۲ - آنچه که به اندازه دست باشد. ۳ - عصا چوبدستی. ۴ - دستبند سوار دستواره.
دستوار عصا و چوبدستی شبانان

جمله سازی با دستواره

💡 فاز دو (غربی) شامل پارکینگ، آلاچیق،سوپر مارکت، سرویس بهداشتی، رستوران و بوفه و همچنین مکان مناسب جهت دوچرخه سواری رشته کوهستان است. کتابخانه این بوستان جنگلی در بلوار دستواره واقع شده‌است.

💡 كلمه (عدن ) به معناى اقامت است، و جنات عدن يعنى بهشت اقامت و زندگى. بعضىگفته اند: كلمه (اساور) جمع (اسورة ) است و (اسورة ) هم جمع (سوار) - بهكسر سين - است كه دستبند زنان را گويند. ولى راغب گفته اين كلمه فارسى است، واصل آن دستواره است، (سندس ) به معناى پارچه ابريشمى نازك است، و (استبرق) پارچه ابريشمى ضخيم را گويند، و (ارائك ) جمع (اريكه ) به معناى تختاست و معناى آيه روشن است.

💡 كلمه (يحلون ) مضارع مجهول از باب تفعيلاست و مصدر آن (تحليه ) است و تحليه به معناى خود آرايى است. و كلمه (اساور)جمع (اءسوره ) و اسوره هم جمع سوار - به كسره سين - است، راغب گفته: سوارزن، دستواره آن است (النگو) و اين كلمه فارسى است، كه بعد از عربى شدن بهصورت سوار درآمده.

💡 خطوط حذف شده برای ایجاد این خط که باعث کاهش رغبت شهروندان به حمل و نقل عمومی، افزایش استفاده از خودروی شخصی، ترافیک، آلودگی هوا و... شده عبارتند از : ۱- خط ۹۵۱ ( پایانه شهید دستواره - پایانه شهید افشار ) ۲- خط ۱۰۲۱ ( پایانه شهید دستواره - میدان هفتم تیر ) ۳- خط ۲۷۳۹ ( پایانه شهید دستواره - چهارراه اشراق )