لغت نامه دهخدا
تخم کاشتن. [ ت ُ ت َ ] ( مص مرکب ) تخمکاری. کاشتن تخم. تخم افشانی. تخم کِشتن. زراعت:
هر دم از شاخ زبانم میوه تر می رسد
بوستانها رسته زآن تخمم که در دل کاشتی.سعدی.
تخم کاشتن. [ ت ُ ت َ ] ( مص مرکب ) تخمکاری. کاشتن تخم. تخم افشانی. تخم کِشتن. زراعت:
هر دم از شاخ زبانم میوه تر می رسد
بوستانها رسته زآن تخمم که در دل کاشتی.سعدی.
تخمکاری کاشتن تخم زراعت تخم افشانی. تخم کشتن زراعت.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 کعبه دل پاک باید داشتن تخم طاعت پاک باید کاشتن
💡 نیکو نبود تخم بدی کاشتن آری گر تخم بدی کاری آن تخم برآرد
💡 گفت این پوشیده باید داشتن تخم پنهانی بباید کاشتن
💡 تخم بخل اندر دل خود کاشتن وانگه امید سخاوت داشتن