لغت نامه دهخدا
بی مانع. [ ن ِ ] ( ص مرکب ) ( از:بی + مانع ) آزاد. بی بازدارنده. رجوع به مانع شود.
بی مانع. [ ن ِ ] ( ص مرکب ) ( از:بی + مانع ) آزاد. بی بازدارنده. رجوع به مانع شود.
آزاد. بی باز دارنده.
{barrier-free} [حمل ونقل درون شهری-جاده ای] ویژگی تسهیلاتی که استفاده از آنها برای همۀ افراد از جمله معلولان به سهولت امکان پذیر باشد
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 شماری از کرم چون بندگانت که بی مانع ببوسند آستانت
💡 نتوان برق سیه خانه لیلی گردید به سیه خانه بی مانع سودا رفتم
💡 می توان زد دست بی مانع چو در دامان شب دست چون بی حاصلان بر دامن دیگر مزن
💡 زماه نو چنان شد صیقلی آیینه دلها که هر کس هر چه در دل داشت بی مانع هویدا شد
💡 در حریم زلف، بی مانع سراسر می رود دست ما را اعتبار شانه بودی کاشکی
💡 به آه گرم دل را آب کن گر تشنه وصلی که بی مانع به سیر گلستان آب روان آید