گل حلوا
لغت نامه دهخدا
گل حلوا. [ گ ُ ل ِ ح َل ْ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) گلی است زردرنگ صحرایی. مزه شیرین دارد و آنرا داخل حلوا سازند. ( آنندراج ):
خونبار شد ز لعل تو چشم پرآب ما
رنگین شده ست از گل حلوا شراب ما.محسن تأثیر ( از آنندراج ).پیش کسی که دیده به خال لب تو دوخت
نان کلاغ از گل حلوا نکوتر است.میرزا عبدالغنی ( از آنندراج ).|| لختی حلوا چنانکه گویند یک گل از این حلوا بدهید تا بخوریم. ( از آنندراج ).
فرهنگ فارسی
گلی است زرد رنگ صحرایی مزه شیرین دارد و آنرا داخل حلوا سازند.
جمله سازی با گل حلوا
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 توان گفتن سخن قصاب چند از لعل نوشینش کجا شیرین دهان از حرف حلوا میتوان کردن
💡 حكايت شده كه امام صادق عليه السلام گاهى براى ميهمانان خود فرنى، و حلوا، وگاهى نان و زيتون مى آورد.
💡 ز اظهار درد، درد مداوا نمیشود شیرین دهان به گفتن حلوا نمیشود
💡 حلوا تک صاحنی (بشقاب) مو م سر ناچیت احمد پاسبان ای شاو ا در ناچیت
💡 حلوا انفسكم الطاعة و البسوها قناع المخافة، واجعلوا آخرتكم لانفسكم و سعيكملمستقركم؛
💡 کامها تلخ شد از تلخی این حلوا عهدها سست شد از سستی این پیمان