لغت نامه دهخدا
بی سر و دلی. [ س َ رُ دِ ] ( حامص مرکب ) حالت و کیفیت بی سر و دل. بی هوشی. بی حواسی. ( ناظم الاطباء )
بی سر و دلی. [ س َ رُ دِ ] ( حامص مرکب ) حالت و کیفیت بی سر و دل. بی هوشی. بی حواسی. ( ناظم الاطباء )
حالت و کیفیت بی سر و دل ٠ بی هوشی ٠
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 شکست آن بی سر و بن را بصد جای چو شاخ گل هزاران خار در پای
💡 به یک زخم بی سر نما پیکرش بیاسای خود درازشور و شرش
💡 ترک سر کن که درین دایره بی سر و پا تا کسی سر ندهد گوی ز میدان نبرد
💡 خار گاهم سر و گه پای بخسب همنشین تو عجب بی سر و پاست!
💡 عاشقی را،که دل از عشق پریشان باشد بس عجب نبوداگر بی سر و سامان باشد
💡 نیست قدری در آن سفر سر را بی سر و پای جو چنان در را