جمعِ حرانی، به مردمان منسوب به شهر حَرّان گفته میشود. ابنالندیم روایت میکند که مأمون عباسی در واپسین سالهای زندگی خود آهنگ لشکرکشی به سرزمین روم کرد. هنگامی که به دیار مُضَر رسید، مردم آن نواحی برای استقبال او بیرون آمدند و دعا و نیایش میکردند. در میان این جمع، گروهی از حرانیان حضور داشتند که قبای بلند بر تن داشتند و موی سر خود را به شیوهای خاص، بر بالای سر جمع کرده بودند؛ همانند موی قرهجد، سنان بن ثابت. مأمون از دیدن ظاهر و هیئت آنان در شگفت شد و از ایشان پرسید که به کدام فرقه از اهل ذمه تعلق دارند. آنان پاسخ دادند که حرانی هستند. مأمون پرسید آیا مسیحیاند؟ گفتند نه. پرسید یهودیاند؟ باز پاسخ منفی دادند. سپس پرسید آیا مجوساند؟ باز هم انکار کردند.
مأمون از ایشان پرسید آیا کتاب آسمانی دارند یا نه. آنان در پاسخ دچار تردید و لکنت شدند. مأمون در این هنگام گفت که اگر چنین است، شما از زنادقه و بتپرستانید، همانند اصحاب رأس در روزگار پدرم هارون رشید، و خونتان مباح است و در ذمه اسلام جای ندارید. حرانیان گفتند که جزیه میپردازند. مأمون پاسخ داد که جزیه تنها بر اهل کتاب رواست و شما کتابی ندارید. سپس آنان را میان دو راه مخیّر ساخت: یا اسلام بیاورند، یا به یکی از ادیانی درآیند که پیامبران آنها در کتاب خدا یاد شدهاند؛ وگرنه فرمان قتل همگی ایشان را خواهد داد. مأمون مهلتی تا بازگشت از این سفر مقرر کرد و گفت اگر تا آن زمان اسلام آورید یا دینی از ادیان اهل کتاب بپذیرید، در امان خواهید بود و در غیر این صورت، فرمان قتل و نابودی شما را صادر خواهد کرد.
پس از حرکت مأمون از آن منزلگاه، حرانیان به شهر خود بازگشتند. آنان نشانههای پیشین خود را کنار نهادند؛ موی سر را رها کردند و قبای بلند را ترک گفتند. بسیاری از ایشان آیین مسیحیت را پذیرفتند و زنار بستند، گروهی مسلمان شدند و اندکی نیز بر باور پیشین خود باقی ماندند و در اضطراب و درماندگی به چارهاندیشی پرداختند. در این میان، فقیهی از اهل حران گفت که راهی برای نجات آنان یافته است. حرانیان مالی فراوان، که از روزگار هارون رشید تا آن زمان برای حوادث و گرفتاریها در خزانه خود گرد آورده بودند، نزد او بردند. آن فقیه گفت: هنگامی که مأمون بازگشت، به او بگویید ما «صابئی» هستیم؛ زیرا این نام در کتاب خداوند آمده است. این عنوان را بر خود نهید تا از مرگ رهایی یابید.