لغت نامه دهخدا
دوردور. [ رِ / رْ ] ( ص مرکب، ق مرکب ) سخت دور. بسیار دور. ( یادداشت مؤلف ):
تو قیاس از خویش می گیری ولیک
دوردور افتاده ای بنگر تو نیک.مولوی.غرب؛ دوردور شدن. ( منتهی الارب ).
- دوردور راه رفتن؛ دورادور رفتن. کنایه است از خود را کنار و بیگانه داشتن. ( لغت محلی شوشتر ).
دوردور. [ دَ / دُو دَ / دُو ] ( اِ ) بختیاری و بهره مندی و فیروزمندی و نیکبختی و کامیابی. ( ناظم الاطباء ). || گردش و چرخش:
حکم تو به رقص رقص خورشید
انگیخته سایه های جانور
صنع تو به دوردور گردون
آمیخته رنگهای دلبر.ناصرخسرو.