بی روزی

مترادف‌ها

گرسنگی، قحطی

متضادها

سیری

لغت نامه دهخدا

بیروزی. ( ص مرکب ) مفلس و محتاج. ( آنندراج ). آنکه قوت یومیه ندارد. ( ناظم الاطباء ). محروم. ( مهذب الاسماء ). بدبخت: مُحارَف؛ بی بخت و روزی. ( منتهی الارب ) ( یادداشت مؤلف ).
- بی روزی کردن؛ حرمان. ( ترجمان القرآن ). حرم. حریمة. حرمان. ( زوزنی ) ( دهار ).
|| بی نصیب. بی بهره. بی رزق مقسوم. بی رزق:
ز تو بیروزیم خوانند و گویم
مرا آن به که من بهروز اویم.نظامی.صیاد بیروزی ماهی در دجله نگیرد. ( گلستان ).

فرهنگ عمید

۱. بی نصیب، بی بهره از رزق وروزی.
۲. فقیر، محتاج.

فرهنگ فارسی

مفلس و محتاج. آنکه قوت یومیه ندارد. بدبخت محارف.

جمله سازی با بی روزی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 صیاد بی روزی ماهی در دجله نگیرد و ماهی بی اجل در خشک نمیرد.

💡 آن کس که چو حق حقیقت حق نشناخت از بی روزی به گفت و گویی پرداخت

💡 هر آن کس را که باشد عقل داند چو جانت داد بی روزی نماند

💡 روزی بی روزی هرگز نماند در دریا ماهی و در کوه رنگ

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران