لغت نامه دهخدا
بی دیدار. ( ص مرکب ) ( از: بی + دیدار ) بی جمال. زشت. ( یادداشت مؤلف ). مقابل دیداری:
مرا رفیقی امروز گفت خانه بساز
که باغ تیره شد و زردروی و بی دیدار.فرخی.رجوع به دیدار شود.
بی دیدار. ( ص مرکب ) ( از: بی + دیدار ) بی جمال. زشت. ( یادداشت مؤلف ). مقابل دیداری:
مرا رفیقی امروز گفت خانه بساز
که باغ تیره شد و زردروی و بی دیدار.فرخی.رجوع به دیدار شود.
بی جمال ٠ زشت ٠ مقابل دیداری
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 در فلاخن می گذارد شوق آخر کعبه را تا به کی بر دل گذارد دست بی دیدار تو؟
💡 همان بهتر که بی دیدار خویشان نبیند چشم پر خون جای ایشان
💡 چیست دین؟ دریافتن اسرار خویش زندگی مرگ است بی دیدار خویش
💡 نور چشم اهل علم و عقل در دیدار اوست هست بی دیدار او دیده غدودی در قدید
💡 شرم بادم از حیات خود که بی دیدار او در دل من آرزوی خیر و شر باز آمدند
💡 به جان تو که بی دیدار رویت چو زلف تو پریشان روزگارم