لغت نامه دهخدا
پلنگی ده. [ پ َ ل َ دِ ] ( اِخ )موضعی است به سه فرسخ میانه جنوب و مغرب میناب و سه فرسخ بیشتر به مغرب پالنگری. ( فارسنامه ناصری ).
پلنگی ده. [ پ َ ل َ دِ ] ( اِخ )موضعی است به سه فرسخ میانه جنوب و مغرب میناب و سه فرسخ بیشتر به مغرب پالنگری. ( فارسنامه ناصری ).
موضعی است در نزدیکی میناب
💡 شید بازند و سوی صید همی تازند چون پلنگی که بصحرا بشکار آید
💡 شاهنشاه خنگری آخته بر پُشت پلنگی فروکرده است، گنجینهی: موزه ارمیتاژ
💡 عشق را از دل سودازده ما ننگ است این پلنگی که با سایه خود در جنگ است
💡 از خزندگان تالاب میتوان به مارمولکهای تالاب قوریگل و مارها و گرزه مار و مار پلنگی و کور مار و مار چلیپر اشاره کرد.
💡 شیر اختر چون نهنگی ظاهر از دریای نیل پیل گردون چون پلنگی غرقه در آب بقم