لغت نامه دهخدا
هم دستانی. [ هََ دَ ] ( حامص مرکب ) موافقت. ( یادداشت مؤلف ). هم داستانی. رجوع به هم داستانی شود.
هم دستانی. [ هََ دَ ] ( حامص مرکب ) موافقت. ( یادداشت مؤلف ). هم داستانی. رجوع به هم داستانی شود.
موافقت هم داستانی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 در پایان مراسم، شعلههای فروزان آتش، نظارهگر دستانی بود که بهطور دستهجمعی و برای تجدید پایبندی خود بر پیمانهای گذشته، در هم فشرده میشدند.
💡 هزاران نقش گوناگون ببستم به دستانی مگر آیی به دستم
💡 داستان غم دل را گل اگر گوش کند من و بلبل بسراییم به دستانی چند
💡 اگر مسند نشین باشی چو خورشیدی بگردون بر ورت بینند در میدان بمردی پور دستانی
💡 به سیرت غدر و تلبیسی به خصلت فسق و تزویری به فکرت حیلت و زرقی به خاطر مکر و دستانی
💡 از پی عقل دویدم بدبستانی چند نیست جز زمزمه عشق تو دستانی چند