لغت نامه دهخدا
لخت گه. [ ل ُگ َه ْ ] ( اِ مرکب ) ( در مازندران ) نقطه ای از جنگل که درختان آن بریده باشند.
لخت گه. [ ل ُگ َه ْ ] ( اِ مرکب ) ( در مازندران ) نقطه ای از جنگل که درختان آن بریده باشند.
💡 زندگینامه ایزادورا دانکن، رقصنده باله که برای تغییر عقاید مردم از یک رقاص باله به یک مدل نیمه لخت تبدیل شد…
💡 برداشت باز و گفت: برای شکار کبک لختی بتاخت خواهم در کوهسار اسب
💡 نه از لخت دل خانه ام گلستان شد کزین گل بخار بیابان رسیده
💡 موسولينى لخت شد و به استخر پريد، ساعتى تلاش و تقلا كرد، او نيز بى نتيجه ودرمانده بيرون آمد و بر صندلى خود نشست.
💡 همچو آب جو که برگ گل برون آرد ز باغ با سرشکم لخت دل از دیدهٔ غمناک ریخت
💡 مرا که از درت امید فتح بابی نیست دَرِ دو لختی چشم است بر رهت مفتوح