رخصت داشتن

لغت نامه دهخدا

رخصت داشتن. [ رُ ص َ ت َ ] ( مص مرکب ) اذن و اجازه داشتن. ( ناظم الاطباء ). دستوری داشتن:
همانا که این رخصت از بهر خدمت
ز درگاه صدر معظم ندارم.خاقانی.رفت ولی زحمت پایی نداشت
جست ولی رخصت جایی نداشت.نظامی.شیوه ارباب همت نیست جود ناتمام
رخصت دیدار داری طاقت دیدار ده.صائب.رخصت بوسه اگر از لب جامی داری
تلخ منشین که عجب عیش مدامی داری.صائب ( از آنندراج ).

جمله سازی با رخصت داشتن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 شاهد دل در خراس رخصت انصاف نیست بر ره اوباش طبع قصر ارم داشتن

💡 ورنه رخصت دهد که اندر شرع روزه عید داشتن شاید