لغت نامه دهخدا
دمه یو. [ دَ م ِ ] ( اِخ ) دهی است از دهستان اورامان بخش رزاب شهرستان سنندج با 100 تن سکنه. آب آن از چشمه و راه آن اتومبیلرو است. ( از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 5 ).
دمه یو. [ دَ م ِ ] ( اِخ ) دهی است از دهستان اورامان بخش رزاب شهرستان سنندج با 100 تن سکنه. آب آن از چشمه و راه آن اتومبیلرو است. ( از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 5 ).
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 سپاه برف بر درها نگهبان دمه بر غارت جان ها موکل
💡 گوی زمین عجب که به این صدمهٔ دمه سالم برون جهد ز خم صولجان برف
💡 مردم از هجر دوست، یک دمهای دل من زنده کن به زمزمهای
💡 خزان آمد و روزگار دمه ز چاره بماندند گردان همه
💡 گفتی که چو چنگ در برت بنوازم من نای تو نیستم که دمهات خورم