دل گزای
مترادفها
رقتانگیز، غمانگیز، سوزناک
متضادها
دلخوش، دلگرم، دلآرام
لغت نامه دهخدا
دل گزای. [ دِ گ َ ] ( نف مرکب ) گزاینده دل. گزنده دل. که به دل گزند کند. که به دل گزند رساند. ( از لغت فرس اسدی ذیل گزای ). رجوع به گزای و گزاینده شود.
فرهنگ فارسی
گزاینده دل. گزنده دل.
جمله سازی با دل گزای
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 چون بیابی مهر و کین: آن را ببین، این را ستر چون ببینی بخل و جود: این را گزین، آن را گزای
💡 این رنج دل که در تو رسید از قضای حق بدخواه ملک و خصم ترا جان گزای باد
💡 گر زهر جان گزای فراقش دلم بسوخت پازهر خواهم از همم سید همام
💡 گر شیر شرزه نیستی ای فضل کم شکر ور مار گرزه نیستی ای عقل کم گزای
💡 کین تو در دل چون مرگ بود روح گزای مهر تو در دل چون گنج بود آز کسل
💡 او با آن صدای دل گزای خود، ترانههای غمگینی را میخواند که هر شنوندهای را به یاد روزهای تلخ و از دست رفته زندگیاش میانداخت.
💡 صحنه جدایی دو عاشق در زیر باران، تصویری بسیار دل گزای بود که اشک را از چشمان تمام تماشاگران آن نمایش دراماتیک جاری کرد.
💡 خاطرات دل گزای دوران جنگ، هنوز هم در ذهن بسیاری از بازماندگان نقش بسته و باعث میشود در شبهای تنهایی به گریه بیفتند.