لغت نامه دهخدا
دل ماندن. [ دِ دَ ] ( مص مرکب ) ملول شدن. آزرده شدن:
مشو راهی که خر در گل بماند
ز کارت بیدلان را دل بماند.نظامی.شنیدم که باری سگم خوانده بود
که از من بنوعی دلش مانده بود.سعدی.
دل ماندن. [ دِ دَ ] ( مص مرکب ) ملول شدن. آزرده شدن:
مشو راهی که خر در گل بماند
ز کارت بیدلان را دل بماند.نظامی.شنیدم که باری سگم خوانده بود
که از من بنوعی دلش مانده بود.سعدی.
ملول شدن. آزرده شدن.
💡 زبس دنبال دل رفتم به حال مرگ افتادم دویدنهای بی تدبیر ناخوش ماندنی دارد
💡 در همه اين نمونه ها قانون طبيعت براى حمايت و حفاظت يك شخص از كار مى افتد؛ زيراحكمت الهى اقتضاى زنده ماندن او را داشته است و قانون پيرى هم مى تواند در زمره يكىاز اين نمونه ها باشد.
💡 اولين روز هفته بود كه خانم الهى از همسرش خواست تا او را به منزل ببرند. اصرار آقاى الهى براى ماندن همسرش و نيز انجام عمل جراحى، بيهوده بود.
💡 نیست ممکن دل به جا ماندن درین وحشت سرا بیخودی تمهید پرواز و تپیدن بال اوست
💡 این تیم در فصل ۱۳۹۵ لیگ برتر والیبال در رده نهم قرار گرفت و در لیگ برتر ماندنی شد.
💡 نگویم ماه و سروستی که پیش عارض قدت نه با این طاقت ماندن نه او را قوت رفتن