لغت نامه دهخدا
خبث چشم. [ خ ُ ث ِ چ َ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) به اشاره چشم و ابرو و تعنت و تشنیع کردن و آنرابه عربی خبث حدقه گویند. ( از آنندراج ):
ز یک غفلت بخبث چشم و ابرو
سیه رو وانمایندت چو زنگی.یحیی کاشی ( ازآنندراج ).
خبث چشم. [ خ ُ ث ِ چ َ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) به اشاره چشم و ابرو و تعنت و تشنیع کردن و آنرابه عربی خبث حدقه گویند. ( از آنندراج ):
ز یک غفلت بخبث چشم و ابرو
سیه رو وانمایندت چو زنگی.یحیی کاشی ( ازآنندراج ).
باشاره چشم و ابرو تعنت و تشنیع کردن و آنرا بعربی خیث حدقه گویند.
💡 كلمه (تيمم ) به معناى قصد كردن است، و كلمه (صعيد) به معناى رويه و پوستزمين است، (آنچه از ظاهر زمين به چشم مى خورد) و توصيف صعيد به اينكه صعيدى طيبباشد با در نظر گرفتن اينكه طيب از هر چيزى است كهحال و وضعى به مقتضاى طبع اوليهاش داشته باشد براى اشاره به اين بوده كهشرط است در خاك تيمم، اينكه حالت اصلى خود را داشته باشد، مثلا از خاك يا سنگهاىطبيعى معمولى باشد، نه خاكى كه با پخته شدن و حرارت ديدن حالت اصلى خود را ازدست داده و به صورت گچ، آهك و سفال درآيد و يا در اثرفعل و انفعالهاى طبيعى به صورت مواد معدنى در آمده باشد، در آيه شريفه: (و البلدالطيب يخرج نباته باذن ربه و الذى خبث لا يخرج الا نكدا)، نيز منظور از (طيب بودنبلد) سرزمين همين است، و ما از همين طيب بودنمحل تيمم، همه شرطهائى كه روايات در صعيد معتبر دانسته استفاده مى كنيم.