لغت نامه دهخدا
( بهم آوردن ) بهم آوردن. [ ب ِ هََ وَ دَ ] ( مص مرکب ) گردکردن. جمع آوردن. فراهم آوردن. پیوستن:
چون سواران سپه را بهم آورده بود
بیست فرسنگ زمین پیش تو لشکرگاه.منوچهری.آیدفرقش بسلام قدم
حلقه صفت پای و سر آرد بهم.نظامی.
( بهم آوردن ) بهم آوردن. [ ب ِ هََ وَ دَ ] ( مص مرکب ) گردکردن. جمع آوردن. فراهم آوردن. پیوستن:
چون سواران سپه را بهم آورده بود
بیست فرسنگ زمین پیش تو لشکرگاه.منوچهری.آیدفرقش بسلام قدم
حلقه صفت پای و سر آرد بهم.نظامی.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چو گل از پیکرم یک غنچه جمعیت نمیخندد به صد آغوش حیرانی بهم آوردن خویشم
💡 ز جرگهٔ سخنم خامشی به در دارد فشار لب بهم آوردن این اثر دارد
💡 کباب لذت خاموشیام از گفتگو بس کن بهم آوردن لبها به یادم میدهد بوسی
💡 حاصل چندین امل چشمی بهم آوردن است بگذر از افسانهٔ دور و دراز هستیام