لغت نامه دهخدا
ام ضیغم. [ اُم ْ م ِ ض َ غ َ ] ( ع اِ مرکب ) شیر ماده. || کفتار. || داهیه. ( از المرصع ).
ام ضیغم. [ اُم ْ م ِ ض َ غ َ ] ( ع اِ مرکب ) شیر ماده. || کفتار. || داهیه. ( از المرصع ).
شیر ماده یا کفتار
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 شاهی که در زمانه به تاثیر عدل او ضیغم به پاسبان غزالان نشسته است
💡 غارت یک دشت ضیغم با خدنگ راست رَو آفت یک پهنه لشکر با حسام خون فشان
💡 اندر مصاف رزمت ضیغم شود چو آهو واندر حریم عدلت آهو شود چو ضِیغم
💡 همچو شبلی گشته او را ضیغم گردون شکار همچو ادهم بوده او را ابرش اجرام رام
💡 بحمله خرد کند استخوان پیل دمان بپنجه نرم کند یال و کتف ضیغم نر