لغت نامه دهخدا
افسانه رفتن. [ اَ ن َ / ن ِ رَ ت َ ] ( مص مرکب ) اثر کردن افسانه. گارگر شدن افسانه:
افسانه نرفت در علاجش
افسون نگرفت در مزاجش.فیضی اکبرآبادی ( از ارمغان آصفی ).
افسانه رفتن. [ اَ ن َ / ن ِ رَ ت َ ] ( مص مرکب ) اثر کردن افسانه. گارگر شدن افسانه:
افسانه نرفت در علاجش
افسون نگرفت در مزاجش.فیضی اکبرآبادی ( از ارمغان آصفی ).
اثر کردن افسانه کارگر شدن افسانه
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 «راه رفتن روی خطوط» داستان زندگی حامد است که مادرش را در گذشته از دست داده شاهد تصادف پدرش با قطار است. او با دیدن این حادثه قدرت تکلم خود را از دست میدهد. از طرفی امیر معلم او با همسرش افسانه تصمیم میگیرند او را همراه خود به زیارت حرم علیبنموسیالرضا ببرند که…
💡 لازم آمد باز رفتن زین مقال سوی آن افسانه بهر وصف حال
💡 ز پای خفته چون من سیل هم واماند از رفتن به گوش آید ز بس تکلیف شهر افسانه در صحرا
💡 تا کسی منع من از رفتن کویش نکند شادمانم که به دیوانگی افسانه شدم