بددینی

لغت نامه دهخدا

بددینی. [ ب َ ] ( حامص مرکب ) بدمذهبی. بدکیشی. الحاد. مقابل بهدینی. خوش کیشی. ( فرهنگ فارسی معین ). بداعتقادی. لامذهبی. مقابل پاک دینی:
هم آن این را هم این آن را شب و روز
بگمراهی ز بددینی کند یاد.ناصرخسرو.مانند کردن ایشان به آل ساسان... الاغایت... بی اصلی و بددینی نباشد.( کتاب النقض ص 447 ).

جمله سازی با بددینی

💡 معروف است میرزا قبل از آن که از جانب محمدشاه به صدارت انتخاب شود توسط برخی در اردبیل تهمت بددینی خورد. بعد از انتخاب به صدرالممالکی کشور از تبریز به اردبیل آمد. مردم به پیشواز او رفته به عنوان تبرک دستش را می‌بوسیدند. در میدان شهر مردم را جمع کرده سخنرانی کرد و در ضمن آن از مردم پرسید مطهرات را بشمارند. مردم اطاعت کردند. میرزا گفت «یکی را کم گفتید.» سؤال کردند کدام را؟ میرزا گفت «یکی هم منصب صدارت است به گمان شما من همان بی‌دین دیروزی هستم که امروز صدارت کشور را پذیرفته پاک گشته‌ام که شما بر دستان او بوسه می‌زنید.» بعد از اینکه شاه قاجار وی را برای امیرکبیری یا صدرالممالکی انتخاب نمود نپذیرفت و مقام صدارت به حاج میرزا آقاسی محول گردید.

💡 وی اهل قرق و نحل گوناگون و نیز کسانی که به تحقیق در نسک اوستا می‌پرداختند، از بددینی و انحراف برحذر داشت.