بارجو

لغت نامه دهخدا

بارجو. ( نف مرکب ) بارجوی. آنکه بار جوید. کسی که رخصت شرفیابی خواهد. رجوع به بارجوی شود.

جمله سازی با بارجو

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 در ۲۹ اکتبر، بارسلونا انتصاب سرمربی بارسلونا بی، سرجی بارجوان را به عنوان مربی موقت تیم اصلی اعلام کرد.

💡 در بازارهای قدیمی و پر رفت و آمد شهر، بارجوهایی را می‌توان دید که با تحمل وزن زیاد، کالاهای مختلف را از فروشگاه ها به مشتریان تحویل می دهند.

💡 زندگی سخت و پرمشقت بارجوها در ایستگاه های قطار، نشان دهنده تلاش مداوم آن‌ها برای کسب درآمد و تأمین معاش خانواده در شرایط دشوار است.

💡 در داستان های کلاسیک ادبیات، نقش بارجوها در انتقال اخبار و اشیاء میان شهرهای مختلف، اهمیت زیادی در پیشبرد جریان داستان و ارتباطات میان مردم داشت.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران