لغت نامه دهخدا
مزاح گو. [ م ِ ] ( نف مرکب ) که مزاح می گوید. رجوع به مَزّاح و مِزاح شود.
مزاح گو. [ م ِ ] ( نف مرکب ) که مزاح می گوید. رجوع به مَزّاح و مِزاح شود.
که مزاح می گوید
💡 عمرو بن سعيد گفت: شبى در پاسدارخانه دربار ماءمون، نوبت پاسدارى با من بود،كه با چهار هزار تن ديگر پاس مى داشتيم. در آن هنگام، ماءمون را ديدم كه با غلام بچگان و زنان مزاح گو بيرون مى آيد. امّا مرا نشناخت و گفت: تو كه اى ؟ و من گفتم:عمروام ! - خدا به تو عمر دهد - فرزند سعيدم !- خدا تو را سعادتمندان سازد- نوه مسلم ام!- خدا تو را سلامت بدارد- پس گفت: از شب هنگام تاكنون تو دربار ما را پاس داشته اى. گفتم: نگهدارنده خداست يا اميرالمؤمنين ! و او بهترين نگهدارنده و نيك ترين بخشندگانست.