لغت نامه دهخدا
( محسمة ) محسمة. [ م َ س َ م َ ] ( ع اِ ) سبب بریده شدن.یقال هذا محسمةالداء؛ یعنی این سبب قطع درد میگردد.( از منتهی الارب ). چیزی که سبب میشود قطع چیزی را. || آن چیزی که داغ میکند. ( ناظم الاطباء ).
( محسمة ) محسمة. [ م َ س َ م َ ] ( ع اِ ) سبب بریده شدن.یقال هذا محسمةالداء؛ یعنی این سبب قطع درد میگردد.( از منتهی الارب ). چیزی که سبب میشود قطع چیزی را. || آن چیزی که داغ میکند. ( ناظم الاطباء ).
💡 862-رشيد رضا كه به مخالفت با شيعه شهرت دارد اين حكايت رانقل مى كند و به جاى نام على (ع ) دمكراسى ذكر كرده مى گويد: (چون معاويه نظامحكومتى اسلام را از دمكراسى به عصبيت غالبتبديل كرد لازم است محسمه طلايى وى را دريكى از ميادين برلين نصب كنيم چون اگر وىنبود اسلام فراگير شده و ما مردم آلمان و سائر مردم اروپا امروز عرب مسلمان بوديم.(الوحى المحمدى، ص 201).