لغت نامه دهخدا
لقو. [ ل َق ْوْ] ( ع مص ) لقوه زده گردیدن. || لقوه زده گردانیدن. ( منتهی الارب ). معلول به علت لقوه گردانیدن.
لقو. [ ل َق ْوْ] ( ع مص ) لقوه زده گردیدن. || لقوه زده گردانیدن. ( منتهی الارب ). معلول به علت لقوه گردانیدن.
لقوه زده گردیده. لقوه زده گردانیدن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 اين واژه بر انسانها نيز به - به علت بد كار و دور از رحمت بودنشان - اطلاق شده است.در قرآن كريم درباره ئ منافقين آمده است: (( و اذا لقو الذين امنوا قالوا امنا و اذا خلواالى شياطينهم قالوا انا معكم انما معكم انما نحن مستهزون )) (333)