لغت نامه دهخدا لحس. [ ل َ ] ( ع مص ) ( معرب لیسیدن ) خوردن کرم پشم را. || خوردن ملخ سبزی را. ( منتهی الارب ). || لیسیدن. ( منتهی الارب ) ( تاج المصادر ). لَحْسَة. لُحْسَة. لهس. ملحس.- امثال:اسرع من لحس الکلب انفه. ( منتهی الارب ).
جمله سازی با لحس و قالت عائشة سمعت رسول اللَّه (ص) یقول: لحسان انّ روح القدس لا یزال یؤیّدک ما نافحت عن اللَّه و رسوله.