لغت نامه دهخدا
فیروزه قبا. [ زَ / زِ ق َ ] ( اِ مرکب ) پیروزه قبا. ( فرهنگ فارسی معین ). قبای پیروزه رنگ. || فیروزه قبا ( ص مرکب )؛ آنکه قبای پیروزه رنگ پوشد.
فیروزه قبا. [ زَ / زِ ق َ ] ( اِ مرکب ) پیروزه قبا. ( فرهنگ فارسی معین ). قبای پیروزه رنگ. || فیروزه قبا ( ص مرکب )؛ آنکه قبای پیروزه رنگ پوشد.
💡 به ته کرته نیلی سوی بستان بخرام تا گل از شوق کند خرقه فیروزه قبا
💡 با او سخنی است به خلوت ما را آن یارک فیروزه قبا را بفرست