شهر رانده

لغت نامه دهخدا

شهررانده. [ ش َ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) از شهر رانده. تبعیدشده. کسی که او را نفی بلد کرده باشند:
این دل شهررانده در گل تیره مانده
ناله کنان که ای خدا کو حشم و تبار من.( دیوان شمس ).

فرهنگ فارسی

از شهر رانده تبعید شده کسی که او را از نفی بلد کرده باشند.

جمله سازی با شهر رانده

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 بدنام و شهر رانده و رسوای عالمیم ای پارسا ز صحبت ما اجتناب کن

💡 غم و دردش به روز بد نشانده ز ده مانده به جور از شهر رانده

💡 در پى اين گزارها، مردم مدينه با عبيدالله بن حنظلهغسل الملائكه بيعت كردند و بنى اميه كه شمارشان در مدينه به هزار تن ميرسيددر خانه مروان بن حكم به محاصره در آمدند و سرانجام از شهر رانده شدند.

💡 این دل شهر رانده در گل تیره مانده ناله کنان که ای خدا کو حشم و تبار من