لغت نامه دهخدا
سرپاک. [ س َ ] ( اِ مرکب ) سردار ضابط و صاحب سیاست. ( جهانگیری ):
دین حق را نه چون تو یک سرتیر
ملک شه را نه چون تو یک سرپاک.ابوالفرج رونی ( از آنندراج ).
سرپاک. [ س َ ] ( اِ مرکب ) سردار ضابط و صاحب سیاست. ( جهانگیری ):
دین حق را نه چون تو یک سرتیر
ملک شه را نه چون تو یک سرپاک.ابوالفرج رونی ( از آنندراج ).
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 زگیتی چو هانی برون برد رخت سرپاک او قاتل شوم بخت