سر کمند

لغت نامه دهخدا

سر کمند. [ س َ رِ ک َ م َ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) جای پناه. جای و سبب نجات. ( غیاث ). || ریسمانی است که بر در اصطبل ملوک و امرای ولایت بندند و هر دزد و خونی که بدان پناه آرد عمله اصطبل محافظت او کنند و نگذارند که کسی مزاحم او شود، گویند به سر کمند پناه آورده است، تا جان داریم دست از محافظت او برنداریم. ( آنندراج ):
دارند جا بزلف تو دلهای مستمند
باشد ستم رسیده پناهش سر کمند.شفیع اثر ( از آنندراج ).آرامگاه دلها آویزه بلند است
این خون گرفتگان را آنجا سر کمند است.اسماعیل ایما ( از آنندراج ).

جمله سازی با سر کمند

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 سرت را گر هوای سرفرازی باشد اندر سر کمند منت دون همتان بیرون ز گردن کن

💡 ز وعده های دروغش دل اضطراب ندارد سر کمند فریب مرا سراب ندارد