سر فراختن

لغت نامه دهخدا

سر فراختن. [ س َ ف َ ت َ ] ( مص مرکب ) سر افراختن. گردن کشیدن. برخاستن. بالا رفتن:
سر فرازد چو نیزه هر مردی
که میان جنگ را چو نیزه ببست.مسعودسعد.سرفکنده شدم چو دختر زاد
بر فلک سر فراختم چو برفت.خاقانی. || فخر کردن. بالیدن:
سر برآوربه سر فراختنی
در جهان خاص کن به تاختنی.نظامی.

جمله سازی با سر فراختن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 ور سر فراختن ز بزرگی و همت است باید به مدح صدر اجل سر فراختن