لغت نامه دهخدا
زنجور. [ زَ ] ( اِ ) زنجیر. || گلوله ای که بر قلبه نصب کنند. || ماله برزگران. ( ناظم الاطباء ). رجوع به زنجیر شود.
زنجور. [ زُ ] ( ع اِ ) نوعی از ماهی. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ).
زنجور. [ زَ ] ( اِ ) زنجیر. || گلوله ای که بر قلبه نصب کنند. || ماله برزگران. ( ناظم الاطباء ). رجوع به زنجیر شود.
زنجور. [ زُ ] ( ع اِ ) نوعی از ماهی. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ).
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 باور نکنم گرچه اناالحق زده از عشق صد راز دگر در دل زنجور نمانده است