زعل

لغت نامه دهخدا

زعل. [ زَ ع َ ] ( ع مص ) نشاط کردن. ( زوزنی ). نشاطی شدن. ( تاج المصادر بیهقی ). شادمان شدن.( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( از اقرب الموارد ). شادمان و خرم گردیدن. ( ناظم الاطباء ). || برجستن وتوسنی کردن اسب بر غیر سوار خود. ( از منتهی الارب ). ( از آنندراج ) ( از ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ).
زعل. [ زَ ع ِ ] ( ع ص ) سخت گرسنه و درپیچان از گرسنگی. || شادان. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) ( اقرب الموارد ).
زعل. [ زَ ع َ ] ( ع اِ ) شوق. نشاط. ( ناظم الاطباء ). || کسالت و اندوه. ناگواری و عدم رضایت. اضطراب. خستگی و درماندگی. ( از دزی ج 1 ص 593 ).

جمله سازی با زعل

💡 پرده برافتاد از جمال محمد شد زعلی ظاهر اعتدال محمد

💡 زینب که در سیر زعلی بود یادگار او را بتازیانه هر بد سیر زدی

رفتار حریق یعنی چه؟
رفتار حریق یعنی چه؟
اورگیم یعنی چه؟
اورگیم یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز