روشنان فلک

لغت نامه دهخدا

روشنان فلک. [ رَ ش َ ن ِ ف َ ل َ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) کنایه ازستاره ها باشد. ( برهان قاطع ) ( آنندراج ):
ایا شهی که بهر لحظه روشنان فلک
نهند پیش تو بر خاک تیره پیشانی.ظهیر فاریابی ( از شرفنامه منیری ).روشنان فلکی را اثری در ما نیست
حذر از گردش چشم سیهی باید کرد.نشاط اصفهانی.و رجوع به روشنان شود.

فرهنگ فارسی

کنایه از ستاره ها باشد

جمله سازی با روشنان فلک

💡 به انتظار قدومش چو روشنان فلک مدام عیسی گردون نشین بود بیدار

💡 همه روشنان فلک گشته جمع شده طالب روشنایی چو شمع

💡 خاک در سرای تو کاکسیر دولت است در چشم روشنان فلک گشته توتیا

💡 نازند روشنان فلک در قران سعد کاین سعدها ز مهتر صاحب قران ماست

💡 به خدایی که روشنان فلک تیره با قهر او چو اهرمنند

💡 هرچند روشنان فلک مشتی ارزنند من طوطیم نه گرسنه قمری که در پرم