روح افزای

لغت نامه دهخدا

روح افزای. [ اَ ] ( نف مرکب ) روح افزا. رجوع به روح افزا شود:
گهی به «بست » در این بوستان طبعافزای
گهی به بلخ در آن باغهای روح افزای.فرخی.عقل رامشگری است روح افزای
عدل مشاطه ای است ملک آرای.سنایی.گر کشتنیم چنان کش از بهر خدای
کز بنده شنیده باشی ای روح افزای
زآن میگون لب و زآن مژه جانفرسای
مستم کن و آنگه رگ جانم بگشای.خاقانی.حیات بخش روح افزای و طربناک دلگشای. ( ترجمه محاسن اصفهان ص 12 ). و رجوع به روح فزا شود.

فرهنگ فارسی

( روح افزا ی ) ۱ - ( صفت ) جانبخش روان بخش. ۲ - ( اسم ) آوازیسست ایرانی که در راست پنجگاه و همایون هر دو معمول است. ۳ - آلتی است موسیقی از ذوات الاوتار که کاسه آن ترنجی است و بر آن شش وتر جفت جفت بندند. چهار وتر از ابریشم و دو وتر از سیم برنجی است.

جمله سازی با روح افزای

💡 گر کشتنیم چنان کش از بهر خدای کز بنده شنوده باشی از روح افزای

💡 از نسیم نکهت الطاف روح افزای تو شیر شادروان چرخ چنبری جان یافته

💡 رای دل بر وصل روح افزای تست من نمی یارم گذشت از رای دل

💡 کی بود یارب که اندر پیش ما جمع آورند آن برنج روح افزای پریشان شما

💡 باز کاسد کرد در بازار عشق عقل ما را لعل روح افزای تو

💡 چنین گوید حکیم روح افزای که در ملک هری بودی سه تن رای

دلخ یعنی چه؟
دلخ یعنی چه؟
کس کش یعنی چه؟
کس کش یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز