رخشش

لغت نامه دهخدا

رخشش. [ رَ ش ِ ] ( اِمص ) درخشش. رخشیدن. ( ناظم الاطباء ). عمل رخشیدن. صفت رخشیدن. رخشندگی. درخشندگی. تابناکی. تابندگی. تابش:
به رخشش بکردار تابان درخشی
که پیچان پدید آید از ابر آذر.؟ ( از لغت فرس اسدی نسخه خطی نخجوانی ).|| شعاع نور و پرتو روشنی و لمعان و تاب و ضیا و روشنایی و درخشندگی. ( ناظم الاطباء ).

جمله سازی با رخشش

💡 سبق برده از رخش و شبدیز مانا که رخشش پدر بود و شبدیز مادر

💡 جز کوه نیست رخشش و در گردکار زار گرد مصاف گردش نکبا کند همی

💡 اسب سکندر نبود رخشش چندانک رفت در ظلمات مصاف گوهر احمر شکست

💡 چو نتوانم که بوسم نعل رخشش به هر جا بگذرد بوسم زمین را

💡 ز دستش تیغ و کلک و جام نازان ز رخشش پیل و شیر و ببر تازان

💡 چو فردا راه برگیرد مرا وای که رخشش پاک بر چشمم نهد پای