لغت نامه دهخدا
خونخوارگی. [ خوا / خا رَ / رِ ] ( حامص مرکب ) حالت و چگونگی خونخواره: اگر روباه خونخوارگی بگذاشتی آسیب نخجیران بدو نرسیدی. ( کلیله و دمنه ).
همه آدمیزاده بودند لیکن
چو گرگان بخونخوارگی تیز چنگی.سعدی ( گلستان ).
خونخوارگی. [ خوا / خا رَ / رِ ] ( حامص مرکب ) حالت و چگونگی خونخواره: اگر روباه خونخوارگی بگذاشتی آسیب نخجیران بدو نرسیدی. ( کلیله و دمنه ).
همه آدمیزاده بودند لیکن
چو گرگان بخونخوارگی تیز چنگی.سعدی ( گلستان ).
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 میلی دهد از رشک فریبم به می و جام تا یافته کیفیت خونخوارگی من
💡 شد از رومیان رنگ یکبارگی که دیدند از آنگونه خونخوارگی
💡 دلا در عشق جانان خواری و خونخوارگی اولی ز ناز و سرکشی مسکینی و بیچارگی اولی
💡 چون کار به بیرحمی و خونخوارگی افتد آنجا تو سپهدار و تو سالار و تو مختار
💡 همه کار زمین خونخوارگی بود فلک از دور، خود نظّارگی بود
💡 زلیخا را چو از بی صبری خویش بدین خونخوارگی آمد شبی پیش