لغت نامه دهخدا
خون مرده. [ ن ِ م ُ دَ / دِ ] ( ترکیب وصفی، اِ مرکب ) کنایه از خونی که بر اثر رسیدن ضربه ای در بدن در زیر پوست جمع و منجمد شود. ( آنندراج ):
هر کس شراب آن لب جان بخش خورده است
آب حیات در نظرش خون مرده است.غنی ( از آنندراج ).
خون مرده. [ ن ِ م ُ دَ / دِ ] ( ترکیب وصفی، اِ مرکب ) کنایه از خونی که بر اثر رسیدن ضربه ای در بدن در زیر پوست جمع و منجمد شود. ( آنندراج ):
هر کس شراب آن لب جان بخش خورده است
آب حیات در نظرش خون مرده است.غنی ( از آنندراج ).
کنایه از خونی که بر اثر رسیدن ضربه ای در بدن در زیر پوست جمع و منجمد شود.
💡 گفتگوی عشق با افسردگان بی حاصل است کی ز خون مرده از تلقین گره وا می شود؟
💡 هر که عاشق نیست خون در پیکرش افسرده ست گفتگو با زاهدان تلقین خون مرده است
💡 گفتم از می گرد کلفت را فرو شویم زدل می چو داغ لاله خون مرده شد در ساغرم
💡 خواب آسایش گرانسنگ است خون مرده را بر رگ این غافلان نشتر نمی باید زدن
💡 در سینه نیست دل به خدا ره نبرده را نسبت مده به حضرت دل خون مرده را