خورشید گون

لغت نامه دهخدا

خورشیدگون. [ خوَرْ / خُرْ ] ( ص مرکب ) خورشیدفام. خورشیدمانند. همانند خورشید. روشن و تابان. درخشان:
بزرین عمود و بزرین کمر
زمین کرده خورشیدگون سربسر.فردوسی. || افروخته رخ از شادی:
بدادش بسی پند و بشنید شاه
چو خورشیدگون گشت و برشد بگاه.دقیقی. || بینا:
بچشمش چو اندرکشیدند خون
شد آن دیده تیره خورشیدگون.فردوسی.

فرهنگ فارسی

خورشید مانند همانند خورشید

جمله سازی با خورشید گون

💡 بدادش بسی پند و بشنید شاه چو خورشید گون گشت بر شد به گاه

💡 ز پیشانی پاک شه سیل خون روان گشت بر روی خورشید گون

💡 دریغا ازآن روی خورشید گون که بگرفت تاریکی از خاک وخون

داشاق یعنی چه؟
داشاق یعنی چه؟
فمبوی یعنی چه؟
فمبوی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز