حیرتی

لغت نامه دهخدا

حیرتی. [ ح َ رَ ] ( اِخ )صادقی کتابدار در مجمع الخواص او را ذکر کرده است وگوید از اهل مرو بود و به فسق و فجور سخت مایل. از وی پرسیده بودند که چرا اینقدر گناه میکنی ؟ جواب داده بود که برای گناهم جز دوستی امیرالمؤمنین ( ع ) چیزی را شفیع قرار نخواهم داد. میخواهم ببینم روز قیامت مرا می بخشند یا نه ؟ قصیده سرای خوبی است. او راست:
خدا مرا بوصال تو دلربا برساند
هوای وصل تو دارد دلم خدا برساند.
رجوع به مجمع الخواص و مجالس النفایس شود.

جمله سازی با حیرتی

💡 نقش را بر آب، در آتش بود نعل رحیل حیرتی دارم که چون عکس رخش در دیده ماند؟

💡 بس که افتاده است دامنگیر خاک دلکشش حیرتی دارم که دروی آب چون گردد روان

💡 کو کمال حیرتی تا مر ترا رخصت بود صورت جان را نه کافر نه مسلمان داشتن

💡 ز روی آتشینش حیرتی رو داد آتش را که چندین عقده در کار از سپند افتاد آتش را

💡 نقش را بر آب در آتش بود نعل سفر حیرتی دارم که چون استاد خط بر روی تو

💡 رخی سویم نه و در ما نگاه حیرتی افگن ازان پیشم که زیر خاک مهره رایگان گردد