جوشنده. [ ش َ دَ / دِ ] ( نف )آنچه میجوشد. غلیان کننده. بغلیان آینده:
به صبری کآوردفرهنگ در هوش
نشاند آن آتش جوشنده را جوش.نظامی. || فوران کننده. متلاطم. مواج:
چو از دیدگه دیدبان بنگرید
زمین را چو دریای جوشنده دید.فردوسی.ملک در جنبش آمد بر سر پیل
سوی بهرام شد جوشنده چون نیل.نظامی.- جوشنده مغز؛ کنایه از خشمناک است. و در بعضی فرهنگها بمعنی هوشیار آمده است. ( انجمن آرای ناصری ) ( آنندراج ).
جوشنده. [ ش َ دَ ] ( اِخ ) لقب اشک بن دارا، اولین پادشاه سلسله اشکانی. ( مفاتیح ).
۱. آنچه بجوشد و جوشش داشته باشد، جوشان.
۲. [مجاز] متلاطم: ملک در جنبش آمد بر سر پیل / سوی بهرام شد جوشنده چون نیل (نظامی۲: ۱۸۹ ).
( اسم ) ۱- آنچه میجوشد غلیان کننده. ۲- فوران کننده.
دهی است از بخش شوسف شهرستان بیرجند دارای ۱۳۳ تن سکنه.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ز پیلان پیکار ده زنده پیل گه رزم جوشنده چون رود نیل
💡 ملک در جنبش آمد بر سر پیل سوی بهرام شد جوشنده چون نیل
💡 خروشیدن رود چندان بود که دریای جوشنده پنهان بود
💡 یکی ژرف دریای جوشنده دید دمادم چو تندر خروشنده دید
💡 پس و پشت او لشگری همگروه چو جوشنده دریا و چون سخت کوه
💡 سپاهی چو جوشنده دریای چین سپهدار رویین سوار گزین