لغت نامه دهخدا
تمرخ. [ ت َ م َرْ رُ] ( ع مص ) خویشتن را چرب کردن. ( زوزنی ) ( تاج المصادربیهقی ). روغن مالیدن چیزی را. ( از اقرب الموارد ).
تمرخ. [ ت َ م َرْ رُ] ( ع مص ) خویشتن را چرب کردن. ( زوزنی ) ( تاج المصادربیهقی ). روغن مالیدن چیزی را. ( از اقرب الموارد ).
💡 اما حاسدان این بار هم مدرسه را بهوسیلهٔ بمبی که از باروت و زرنیخ ساخته شده بود، تخریب کردند. این بار رشدیه تصمیم به ترک ایران گرفت. به قفقاز رفت. در این میان، کسانی نیز بودند که رشدیه را در راهی که پیش گرفته بود، همراهی میکردند، از جمله حاج زین العابدین تقی اف مقیم باکو و حاج میرزا عبدالرحیم طالب اف مقیم تمرخان شورهی قفقاز و علی امینالدوله که با حمایتهایش کمک بزرگی به مقاصد رشدیه کرد.
💡 شاه جهان طغای تمرخان که آفتاب دایم بزیر سایه چترش کند مدار
💡 شهر بویناکسک (به روسی: Буйнакск) در کشور روسیه و در جمهوری داغستان واقع شدهاست. نام قبلی این شهر تمرخان شورا بوده که تمرخان همان تیمور و شورا در زبان قموقی به معنی دریاچه می باشد.